تبليغاتX
بارانی باید

 

 

گلي جان سفره دل را

برايت پهن خواهم كرد

گلي جان وحشت از سنگ است و سنگ انداز

وگرنه من برايت شعرهاي ناب خواهم خواند

در اينجا وقت گل گفتن

زمان گل شنفتن نيست

نهان در آستين همسخن ماري

درون هر سخن خاري ست

 

گلي جان در شگفتم از تو و اين پاكي روشن

شگفتي نيست ؟

كه نيلوفر چنين شاداب در مرداب مي رويد ؟

از اينجا تا مصيبت راه دوري نيست

از اينجا تا مصيبت سنگ سنگش

قصه تلخ جدايي ها

سر هر رهگذرش مرگ عشق و آشنايي هاست 

از اينجا تا حديث مهرباني راه

راه دشواري نيست

بيابان تا بيابانش پر از درد است

مرا سنگ صبوري نيست

گلي جان با توام

سنگ صبورم باش

شبم را روشنايي بخش

گلي ! درياي نورم باش.

 

 

حميد مصدق

+ نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت 23:2 توسط گلنار |

پرنده نیز عاشق بود
گهی می رفت
گهی می ماند
سپس در اوج تنهایی
گهی آواز غم می خواند
*
از این شاخه به آن شاخه
خودش را جستجو می کرد
و هر گلبرگ خوش رنگی
دلش را زیرورو می کرد
*
نه می خوردو نه می خوابید
نه می پیچید ، نه می تابید
نگاهش خسته بود اما...
به جایی دور می تازید
*

ومن حالا
به پشت پنجره ، تنها
برایش اشک می ریزم
و دستم را
برایش می برم بالا
و می خوانم دعا
*
اما !!
*
پرنده گفت :باید رفت
پرنده رفت
پرنده دور شد حالا
دگر اورا نمی بینم
*
پرنده خوب و صادق بود
پرنده نیز عاشق بود

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:55 توسط گلنار |